و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم

تو مثل شمع دانیها پر ازرازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی وآرام و بی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطرهای پاک بارانم

نمیدانم چه بایدکرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تودنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها دراین دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگو دورو نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تومثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من

ببین با تو چه رویاییست رنگ شوق چشمانم

بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

/ 2 نظر / 14 بازدید
نگار

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم سلام.خیلی قشنگ بود این شعرو خیلی دوس دارم مرسی

نگار

راستی منم به روزم وقت کردی یه سری بزن