ای بخت

ره‌آورد خزان، با آه سردم

شبی در من نشسته سرد و خاموش

که در او، رنگی از خواب و خیال است

به شهر روز، ره بردن از این شام

خیالی خام و امیدی محال است


نه امیدی، که ره جویم به تدبیر

نه تدبیری، از این گرداب اندوه

مرا دریای حسرت، موج در موج

مرا صحرای محنت، کوه در کوه

چه می‌پویم، ره تاریک این عمر؟

که در او نیست پیدا آفتابی!

مگر جان را فریبی زنده دارد

در این وادی نمی‌بینم سرابی

چو خار این بیابان، تشنه‌کامی

سراپای وجودم در شرر سوخت

نروئیده گلی در دامن صبر

دلم چون لاله‌ از داغ جگر سوخت

به دامان سحر در کوچه‌ی آه

جهانی تیره بینم پیچ در پیچ

نوایی می‌رسد از مرغ افسوس

که هستی نیست جز افسانه‌ی "هیچ"

مرا زین راه طاقت سوز پرسی

چه حاصل؟ مانده پایان را ره‌آورد

همه رنج و همه رنج و همه رنج

همه درد و همه درد و همه درد !

با سپاس فراوان از دوست عزیزم آقای قاسمی بخاطر ارسال این مطلب در بخش نظرات

/ 99 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوگند

سلام بسیار عالی بود دردا که سرشک بخت شوریده ی من چون حسرت عشق ، مرده بر دیده ی من اشکم همه من ! اشک تو چون پاک کنم ؟ ای بخت ز قعر قبر دزدیده ی من

لیلا

سلام عالیه با یه مطلب در مورد ولنتاین و سپندار مذگان به روزم زود بیا [لبخند][رویا][گل]

مجید

درود به روزم ؛ روزهای عشق ، اسپندگان و ولنتاین سرافرازم کنید [گل]

بریجینالولو

یا رضا [وحشتناک]*عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می ود،اگر تماس یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اظطراب و "دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند.اما دوست داشتن با این حال ناآشناستدنیایش دنیای دیگری است.

سینا تیر آبی

[رویا]عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن می دهد. *عشق همواره با شک همراه است و دوست داشتن سراپا یقین و شک ناپذیر.از عشق هرچه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر،تشنه تر.

سینا تیر آبی

بـــه مهـــر تـــــو ای مـــاه زیبــا قسم بـــه چهر تــــو ای مهــر رخشا قسـم بــــه آن شکــران خندهء نـــــوشبــــار بــــــه آن دیــــده گان فـــریبـــا قســـم بــــه آهـــی کــه از سینه ای سـوختـه کشد شعله تـــا عـــــرش اعــلا قســـم بــــه اشکی کـــه از دیـــده ای عاشقی بــــه دامن چکــــد ژالـــه آسا قســــــم بـــــه آن دردمنـــــد کــه نـــومیــد وار فــــرو بسته چشــم از مــــداوا قســــم بـــه گـــم کرده راهــی کـه از کاروان.. نمی خواهم و نمی توانم بنشینم تا یک حادثه و یا اتفاقی رخ دهد، بلکه شرایط به گونه ایست که می خواهم اتفاقی را در کنار هم بوجود بیاوریم. اما متأسفانه می بینم ما تن های تنهاییم، و من هم دست بسته و تنها. از این رو بود که این پنجرهء استمداد را باز کردم تا دستی به دستی بپیوندد، و با ارتباطی هدفمند، مرهمی بر زخمی گذاشته شود. در زندگی، هیچ کاری را به اندازهء مفید بودن و تأثیر مثبت داشتن بر روی دیگری زیبا نمی بینم. من از هدفم بر نخواهم گشت، چرا که زیبایی زندگی را می خواهم با کسانی ببینم که در شرایط بی رحمانه زندگی می کنند

فرزاد

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم