آنقدر به انتظار طلوع نشستم که مثل غروب سوختم و مثل شاخه ی خشکیده شکستم!

آنقدر در جستجوی تو در کوجه پس کوجه های بی کسی گشتم که خودم نیز گمشدم!
آنقدر به انتظار نشستم,مدتها در حسرت تو سوختم که هنوز هم در پی تو هستم!
میترسم لحظه ای که تو را پیدا میکنم,باید با این زندگی وداع کنم!
آنقدر این دل بهانه گیر را آرام کردم که اینک باید یکی خودم را آرام کند! 

آنقدر به انتظار طلوع نشستم که مثل غروب سوختم و مثل شاخه ی خشکیده شکستم!
نمیدانم تا کی باید بازیچه دست سرنوشت باشم,نمیدانم که چرا باید سکوت کنم و بی خیال باشم!
نه دیگر صبرم تمام شده,زندگی ام بی تو تیر و تار شده,هوای قلبم ابری و دلگرفته شده,باران نمیبارد تا غمها را از سرزمین قلبم بشوید!
آنقدر از تو نوشتم, که هنوز به صفحه اول دفترم برنگشتم تا بخوانم آنچه را که از تو نوشته ام!
تنها میدانم دفتر پر شده از حرفهای این دل خسته,غمنامه ایست از یک قلب شکسته!
آنقدر مینشینم به انتظار,مینویسم از غم دوری یار,تا خزان به سرآید و بهار دوباره بیاید!

/ 3 نظر / 12 بازدید
alex

سلام وب قشنگی داری اگه دوست داری تبادل لینک کنیم مرسییییییییییی

هستي

سلام ممنون كه سر زدي خيلي قشنگ و زيبا بود با لينك موافقم موفق باشي

ساده دل

واقعا زیبا بود تبریک میگم خیلی قشنگ مینویسی اشک تو چشمام جمع شد و اقعا حرف دله عالی بود موفق باشید