گریز و درد


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد و بی امید

در وادی گناه و جنونم گشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم,مگو,مگو که چرا رفت,ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوزو ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره رازما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

/ 0 نظر / 11 بازدید