کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

آنقدر در جستجوی تو در کوجه پس کوجه های بی کسی گشتم که خودم نیز گمشدم!
آنقدر به انتظار نشستم,مدتها در حسرت تو سوختم که هنوز هم در پی تو هستم!
میترسم لحظه ای که تو را پیدا میکنم,باید با این زندگی وداع کنم!
آنقدر این دل بهانه گیر را آرام کردم که اینک باید یکی خودم را آرام کند! 

آنقدر به انتظار طلوع نشستم که مثل غروب سوختم و مثل شاخه ی خشکیده شکستم!
نمیدانم تا کی باید بازیچه دست سرنوشت باشم,نمیدانم که چرا باید سکوت کنم و بی خیال باشم!
نه دیگر صبرم تمام شده,زندگی ام بی تو تیر و تار شده,هوای قلبم ابری و دلگرفته شده,باران نمیبارد تا غمها را از سرزمین قلبم بشوید!
آنقدر از تو نوشتم, که هنوز به صفحه اول دفترم برنگشتم تا بخوانم آنچه را که از تو نوشته ام!
تنها میدانم دفتر پر شده از حرفهای این دل خسته,غمنامه ایست از یک قلب شکسته!
آنقدر مینشینم به انتظار,مینویسم از غم دوری یار,تا خزان به سرآید و بهار دوباره بیاید!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٦| ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت