کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن
بس کن این شب ناله هارا از چه خواهی رنچ من
جرم تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو
هرچه کرد آن یار شیرین با تو ناز شست او
هرزگی کردی سزای هرزگی رسوائی است
حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهائی است
از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی
سینه ی رنجور من در التهاب انداختی
در کفت بود آنچه عمری آرزو میداشتی
پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی
ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست
او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست
وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی
عیش نااهلان گزیدی  تا گل خود باختی
درپس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود
آن گلی که از جور تو پژمرده میشد یار بود
همچو شاهین برسه تیغ قله ها پر میزدی
مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی
با همه خوردی ز تو آرامش و شادی ربود
آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود
در خم بی راه از خود پشته پا خوردی دریغ
رفت و عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ
هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست
هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست
یاد باد آن روزگاری که ای دل یاری داشتی
در میان باده نوشان اعتباری داشتی
از گذرها میگذشتی خیره سر هنگام جوی
روز و شب با یار یکدل می نشستی رو به روی
حالیا حالیا بی حیا هوی آنطرف راضی چه شد؟
یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد؟
این زمان دیگر سرتو با گریبان آشناست  
هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست
اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست
آبروی هر کسی در آبروی یار اوست
گفته بودم با تو رسم عاشقی ای گونه نیست
پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست
گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی
بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی
شب صحر شد بامداد آمد تو مینالی هنوز
نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤| ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت