کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

شب آمد باز دلتنگم خدایا

چنان سازی بد آهنگم خدایا!

من و در چشم شب تنها نشستن

من و در سایه ی غم ها نشستن

چه شد آن مهربانی های دیرین؟

رفیقی، هم زبانی های دیرین

خدایا! بی قراری ها مرا کشت

شب و اختر شماری ها مرا کشت

به پای گریه می سوزم شب و روز

همه سوزم، همه سوزم، همه سوز


 
خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ... از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...

خسته ام ... از دوری ... از درد انتظار از این بیماری نا علاج .

خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ . . .

خسته ام ... اری پروردگارم ، از این دنیا خسته ام ، از ادم هایش ، از دروغ هایش ، از نیرنگ هایش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت؟

همش دروغ پیدا است ، همش نیرنگ پیدا است ... دیگر دست محبتی در میان مردم نیست ، دیگر عشقی پاک ومقدس در میان مردم نیست ، سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر پاک و صادقانه است

ای خدایم ... ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است ؛ من خسته ام ... از این همه بی وفایی ... از این همه درد انتظار ... از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این همه ناله و فغان ... خسته ام ... اری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام ، از دست این زندگی که برایم سیاه بختی اورده است ، خسته ام ... از دست همه خسته ام ... از دست روزگار بی معرفت ، از دست مردم بی معرفت ، ای خدایم دیگر از زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم...ای خدایم گوش کن صدایم کن...

خدایااز خودم خسته شدمگریهگریهگریه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳| ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت