کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

چه می‌کوشی به درمان من ای بخت

که من پرورده‌ی دامان دردم

جگر پرورد غم، با اشک گرمم

ادامه مطلب 


ره‌آورد خزان، با آه سردم

شبی در من نشسته سرد و خاموش

که در او، رنگی از خواب و خیال است

به شهر روز، ره بردن از این شام

خیالی خام و امیدی محال است


نه امیدی، که ره جویم به تدبیر

نه تدبیری، از این گرداب اندوه

مرا دریای حسرت، موج در موج

مرا صحرای محنت، کوه در کوه

چه می‌پویم، ره تاریک این عمر؟

که در او نیست پیدا آفتابی!

مگر جان را فریبی زنده دارد

در این وادی نمی‌بینم سرابی

چو خار این بیابان، تشنه‌کامی

سراپای وجودم در شرر سوخت

نروئیده گلی در دامن صبر

دلم چون لاله‌ از داغ جگر سوخت

به دامان سحر در کوچه‌ی آه

جهانی تیره بینم پیچ در پیچ

نوایی می‌رسد از مرغ افسوس

که هستی نیست جز افسانه‌ی "هیچ"

مرا زین راه طاقت سوز پرسی

چه حاصل؟ مانده پایان را ره‌آورد

همه رنج و همه رنج و همه رنج

همه درد و همه درد و همه درد !

با سپاس فراوان از دوست عزیزم آقای قاسمی بخاطر ارسال این مطلب در بخش نظرات

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤| ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت