کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

حرف دل

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی

چون به یاد آری پریشانم ،پریشان می شوی

 

گر به خاطر آوری این اشک جان سوز مرا

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن میشوی

 

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان میشوی

 

عزم هجران کرده ای،شاید فراموشم کنی

من که میدانم توهم،چون شمع گریان میشوی

 

گر خزان عمر مارا بنگری با رفتنت

همچو ابر نوبهاران اشک ریزان میشوی

 

بشکند پیمانه صبرم ولی درچشم خلق

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمانه شوی

 

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سرتابه پا جان میشوی

 

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦| ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت