کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

کاش دایم دل ما از توبلرزد. ای عشق!

آن دلی کز تونلرزدبه چه ارزد؟ای عشق!

نمی خواستم بگویم اما دوستت دارم وحالا دیگرفقط این دوست داشتن نیست که دوست دارم بلکه تمام روشنایی صادقانه ی توست که مرا این گونه عاشق کرده می خواهم با خودم در زلالی چشمان آبی ات ملاقات کنم وراز یک روز نیامدنت را ازبنفشه های باغچه ی خانه ی تان بپرسم و ان شب که عشق مرا در نجوای شبانه اش نقاشی میکرد توبه کدامین ستاره خیره بودی وشعرکدام شاعر را زمزمه میکردی  آه...!؟این روزهاتنها بهانه ام نداشتن یک سلام ازتوست  چگونه بال خواهی داد به من تادرآسمانت پرزنم به اوج رسم.خوب یادم هست قول داده بودی لحظه ی باریدن باران مراآشنا کنی با گلهای سپیدی که می گفتی تورا مادرصدا میزدند. ولی حالا برای آمدنت باران را بهانه می کنی رنگین کمان من.   

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠| ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت