کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

9:30صبح 9 اردیبهشت سال 1388 شوم ترین تاریخ زندگی من
تاریخی که تا ابد شوم بودنش را در عمق وجودم احساسش خواهم کرد
بی انکه کسی از طوفان درونم با خبر باشد طوفانی که با رفتنت
به پا شد طوفانی که با به پا شدنش تمام هست و نیستم را زیرورو
کرد یه سال رفتی از پیشم یه قرنه تنها و خست ام چقد تاریکه این شبهام
آره چه تاریکه این شبهام!آخه چه جوری باید روشن باشه در حالی که در دل شب
نور مهتابی وجود نداره نور عشیقی که بر این تاریکی شبهای تنهایم بتابه نور امیدی که
بر تاریکی شبهای خسته و ناامیدیم بتابه آخه ای امیدم ای سرار شور نویدم این بود سازای دل عاشقم
کجای؟!کجای تا ببینی که لحظه لحظه زندگی رو بدون تو  و دستان گرمت چگونه سپبری میکنم
زندگی که نه بی اختیار نفس کشیدن چون اگر اختیار نفس با من بود بی تردید راه آن را میبستم
ولی افسوس  صد افسوس که اختیار آن را هم ندارم به مانند
اشگ های که در نبودت از چشمانم جاریست تا مگر آتش حسرتی که بر دلم ماند را خاموش
کند ولی افسوس که بجای خاموش کردن روز به روز شعله ورتر میشود ای کاش میفهمیدی که چه شب های
را با یاد تو  به صبح رساندم و چه صبح های را تا شب غرق در یاد تو بودم و چگونه
مجنون وار درپی تو لیلایم بودم ولی باز افسوس که هرچه بیشتر میکشتم کمتر اثری از تو
میافتم گوی که اصلا وجود نداشتی و من درپی لیلای خیالی بودم اما نه مگر میشود؟ آن عشق
آن همه مهر محبت و صداقت و زیبای آن فرشته که من دیدم با تمام وجودم حسش کردم فقط یک خیال باشه
کاش باز میتوانستم دستان گرمت رو تو دستهای سردم بگیرم و با بوی نفس های تو روح درهم شکسته ام رو با روح بزرگ تو پیوند بزنم



::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٩| ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت