کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

من در عشق تو نه فقط دل بلکه هستی ام رو باختم

Image and video hosting by TinyPic

 


امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی می کند ،

مانده ام که از چی بنویسم ...!؟

از آن هایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند ، یا از تو

که همیشه حرف های مرا می خوانی ...!؟

از چه بنویسم ...!؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که

سوت و کور است ...!؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان ...!؟

از خاطراتی که باتو در باران خیس شد یا از غزل هایی که هیچ وقت سروده نشد ...!؟

از چه بنویسم ...!؟ از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز

برایت نسرودم ...!؟

از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم ...!؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم ... من دلبسته ی درختی

هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم ...

من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورا دوباره به من نشان بدهد ...

ای عشق ناگزیر من ؛

اگر قرار باشد بنویسم ، باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی ...

نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند ...!

من از اولین روز آفرینش ، چشم به راهه نگاه جذاب توام ...

کی مرا می بینی ...!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٩| ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام

در کنارم نیستی آرام باور میکنم

چشمهای خیسه خود را باز تر میکنم

عاشقت بودم تو هم مست دو چشمان ترم

عاقبت از دوریت بر سینه خنجر میزنم

نام من رفت از دلت ، خود را گرفتی از دلم

به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

 

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می و انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ، خسته از این دار برفت

(کاش قبل از مرگم فقط یک بار ببینمت ای خدا یعنی میشه؟)

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠| ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧| ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ| توسط محمددیهیم| نظرات () |
داغ کن - کلوب دات کام


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت